125مهرآباد. هشت فرسخ بلكه زيادتر است. تا آنجا قدرى راه كه رفتيم آفتاب شد و هواى [94] خيلى ملايم شد كه مايه خوشحالى و اميدوارى همه شد. قدرى كه رفتيم، باد شديد سردى وزيدن گرفت كه نمىشد سر از توى عبا و پوستين بيرون كرد. چند فرسخ هم مبتلى به گل شديم، بلكه يك ميدان از قل قشان كه دور شديم، مبتلى شديم، به حيثيتى كه گارى همانجا به گل نشست. هرچه گاريچى اسبها را زد نتوانستند رد كنند. قدرى كه گذشت از تفضّلات خدا آنكه دو گارى رسيد يك اسب را وا كردند به گارى ما بستند، راه افتاد. خلاصه روز سختى گذشت. اين قدر باد سخت بود كه مجال و حال براى احدى نماند، ولى الحمدلله جاى ما توى گارى خوب [بود]، اگر سر از پوستين بيرون نمىكرديم، ديگر باكى نبود، چون گل و برف زياد بود.
گارى دور به منزل رسيد، و ما به گمان آنكه شايد آفتابدار برسيم، نماز را به تأخير انداخته تا شايد به منزل رسيده به حواس جمع نماز كنيم. وانگهى چون برف همه جا را گرفته بود و باد سرد شديدى هم مىآمد، ممكن نبود كه پياده شويم و نماز كنيم و گاريچى توقف نمىكرد، به جهت آنكه مىترسيد اسبها عرق دارند بچايند و بمانند تا آنكه وقتى ساعت را درآورديم ديديم بيست دقيقه به غروب داريم و به منزل هم دور است، هرچه اصرار كردم به گاريچى كه گارى را نگاه دارد تمكين نكرد، لهذا اضطرارا رو به قبله كرده، در همان گارى نشسته نماز كردم، باقى اهل گارى مگر دو نفرى، و باقى اهل گارىهاى ديگر كه مطلقاً نماز نكردند. اگر مىدانستم در اين سفر چنين اتفاقى مىافتد مطلقاً اين سفر را نمىكردم، و اين غصهاى شد براى حقير تا قيامت، مع ذلك احتياطاً نماز را در منزل اعاده كردم.
مهرآباد
قريب يك ساعت از شب گذشته رسيديم به مهرآباد. در كاروانسرايى پايين آمديم. ديديم همه حجرهها را گرفتهاند. حاجى جاسم هم در آنجا پيش از ما از همين راهى كه آمديم، آمده بود، حجره براى همه معين كرد. حقير قبول نكردم با اين جمعيت باشم. اطاقى را كه پيرزنى در آن ساكن بود، براى ما معين كردند. من و ميرزا رضا و