308
عَلَيْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ
و همينكه افسون ايشان بشنيد، كس نزدشان فرستاد و مجلس فراهم آورد و به هر يك از آنها كاردى داد و به يوسف گفت: نزد آنها برو، همين كه وى را بديدند حيران او شدند و دستهاى خويش ببريدندو گفتند: از خدا بدور، اين بشر نيست، اين جز فرشتهاى بزرگوار نيست.
32- قٰالَتْ فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصّٰاغِرِينَ
گفت: اين همان است كه دربارۀ او ملامتم كردهايد. من از او كام خواستم و خويشتن دارى كرد. اگر آنچه بدو فرمان مىدهم نكند. زندانى مىشود و از حقيران مىشود.
33- قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ
گفت: پروردگارا! زندان براى من، از گناهى كه مرا بدان مىخوانند، خوشتر است. اگر نيرنگشان از من دور نكنى مايل ايشان مىشوم و از جهالت پيشگان زندان ماند.
(21)امّا خداوند با يوسف بود و احسان به او مىنمود و او را در نظرِ بزرگِ زندان احترام داد.
(22)و بزرگِ زندان تمامى محبوسانى كه در زندان بودند به دست يوسف سپرد و هرچه در آنجا كرده مىشد سركار او بود.