30728- فَلَمّٰا رَأىٰ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ
و چون پيراهن وى را ديد كه از عقب دريده بود، گفت: اين نيرنگ شماست كه نيرنگ شما بزرگ است.
29- يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخٰاطِئِينَ
يوسف! اين را نديده بگير و اى زن! از گناه خويش آمرزش بخواه كه تو خطا كار بودهاى.
30- وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ
زنانى در شهر گفتند: زن شاه، از غلام خويش كام مىخواهد كه فريفتۀ او شده و ما وى را در ضلالتى آشكار مىبينيم.
31- فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قٰالَتِ اخْرُجْ
(15)و واقع شد بمحض شنيدنش كه من آواز خود را بلند كرده فرياد كردم اينكه جامۀ خود را نزد من واگذاشته و فرار كرده به بيرون شتافت.
(16)پس جامۀ او را نزد خود گذاشت تا به خانه آمدن آقايش.
(17)و به او موافق اين سخنان بيان كرده او را گفت كه غلام عبرى كه نزد ما آوردى به قصد اينكه مرا به شوخى درآرد به نزد من آمد.
(18)و واقع شد به هنگامى كه آقايش سخنان زنش را شنيد در وقتى كه وى را بدين مضمون مىگفت كه بندۀ تو با من چنين و چنان كرد اينكه بسيار غضبناك گرديد.
(20)پس آقايش را گرفت و او را در زندان گذاشت جايى كه محبوسان ملك محبوس بودند و در آنجا در