309مىشوم.
34- فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
پروردگارش اجابتش كرد و نيرنگشان را از او دور كرد كه او شنوا و داناست.
35- ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآيٰاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّٰى حِينٍ
آنگاه با وجود آن نشانهها كه ديده بودند، بنظرشان رسيد كه او را تا مدّتى زندانى كنند.
36- وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيٰانِ قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّي أَرٰانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قٰالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرٰانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنٰا بِتَأْوِيلِهِ إِنّٰا نَرٰاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ
دو غلام با وى به زندان شدند، يكيشان گفت: به رؤيا خويش را ديدم كه انگورى مىفشارم و ديگرى گفت: خويش را ديدم كه روى سر نانى مىبرم كه مرغان از آن مىخورند. ما را از تعبير آن خبردار كن كه تو را از نيكوكاران مىبينيم.
37- قٰالَ لاٰ يَأْتِيكُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُكُمٰا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُمٰا ذٰلِكُمٰا
(23)و بزرگِ زندان به چيزى كه در دست او بود نگاه نمىكرد زيرا كه خداوند با او بود و هرچه او مىكرد خداوند راست مىآورد.
--- فصل 40 ---
(1)و بعد از اين مقدّمات واقع شدكه ساقى و خبّاز ملك مصر به آقاى خود، ملك مصر، خطا ورزيدند.
(2)و فرعون با دو خواجگان خود [يعنى] بزرگ ساقيان و رئيس خبّازان غضبناك شد.
(3) و ايشان را در خانۀ سردار لشكريان خاص در زندان جايى كه يوسف در آن