280يا متافيزيكى نمىباشد و با ظرافتها و دقايق منطقى و تجرّد انديشۀ فلسفى يا علمى و يا دينى ناآشناست.
غناى لفظى اين زبان و تمامى واژهها و اصطلاحات آن چيزهايى است كه در لباس نيازمندهاى زندگى سادۀ داخلى يا خارجى يك بدوى تحقّق مىيابد و ربطى به خواستههاى فكرى تربيت يافتۀ يك متمدّن، ندارد.
اينها خصايص كلّى زبان جاهلى، بت پرستانه، قبايلى و صحرايى بود كه قرآن با نبوغ و اصالت ويژۀ خود، طومار آنها را در برابر انديشۀ جهانيش درهم پيچيد.
قرآن براى آنكه بتواند انديشۀ خود را بهتر بيان كند، صورت جديدى اختيار مىنمايد كه « جمله » نام دارد. آيات قرآنى، ناحيهاى از شعر بدوى را نفى كرده امّا نظم و نسق آن در هر حال باقى مىماند. چون خود را تنها از چهارچوب و زن رها نموده و قلمرو آن را گسترش مىدهد.
در اينجا، از طريق استناد به كتب تاريخ و سيره مىتوان شواهدى بدست آورد كه دربارۀ تأثير شگرف آيات قرآن بر روح اين صحرانشينان، اطّلاعات زيادى در اختيار ما قرار مىدهد...
« عمر » بهخاطر تحت تأثير قرار گرفتن از سوى همين عامل به اسلام مىگرود.
« وليدبن مغيره 1» كه خود نمونهاى در فصاحت و افتخار ادبى عرب محسوب مىگشت، دربارۀ « جادوى قرآن » چنين مىگويد:
« به خدا سوگند، كلامى شنيدم كه شباهتى به گفتار انس و جن نداشت، شيرينى خاصّى داشت و داراى آب و رنگى زيبا بود، شاخههاى بلند آن ثمر دهنده و شاخههاى پايين آن گواراست و كلام آن برتر است و فوق آن كلامى ديگر نيست ».
« وليد » اين سخنان را در پاسخ « ابوجهل 2» كه از او خواسته بود تا نظر خود را دربارۀ آنچه كه از « محمّد (ص)» شنيده بيان كند، ابراز كرد.
اين زبان كه تا اندكى قبل از رسالت پيامبر(ص)، فقط بيان كنندۀ ذكاوت صحرانشينان بود، بايد در مفاهيم خود آنچنان بالنده گردد كه از اين پس پاسخگوى