179[در اصل: دوانزده] خليفه باشند در دنيا، و بعد از آن كارها ناخوش و سختى عظيم پيدا شود. بعد از آن مهدى بيرون آيد. خداى تعالى كار او را در يك شب به اصلاح آرد، و او زمين را پر از عدل و انصاف مىكند، همچنان كه پر از جور و ستم كرده باشند، و در زمين چندان كه خدا خواهد وى مىباشد، و بعد از آن دجّال بيرون آيد و مانند دجّال؛ همچنان كه در مصابيح آمده و بخارى در صحيح خود آورده است كه: رسول صلّى الله عليه وآله فرمود: شما چگونه باشيد كه پسر مريم در ميان شما فرود آيد، و امام شما از شما مىباشد، و اين امر هميشه در قريش باشد مادام كه تا دو از يشان باقى باشد؟
و در كتاب ابن مردويه آمده روايت از ابو موسى اشعرى كه وى گفت: من گواهى مىدهم كه حقّ با علىّ است، ولكن دنيا اهل خود را مغرور كرد و بگردانيد؛ و به حقيقت كه از پيغمبر صلّى الله عليه وآله شنيدم كه مىگفت او را: يا على! تو با حقّى بعد از من، و حقّ با تو باشد، و تو را دوست ندارد الاّ مؤمن، و دشمن ندارد الاّ منافق؛ و به درستى كه ما وى را دوست مىداريم، ولكن دنيا اهل خود را بفريفته است.
اين جمله احاديث دليل است بر افتراى حديث ايشان، و خلفا دوازدهاند، و بعد از رسول حقّ با على است. باقى، ابوحنيفه، حسن را خليفه مىدانند تا به روز مصالحه معاويه؛ و شافعى، حسن و حسين را خليفه گويند تا آخر عمر ايشان؛ و حسن متوفّى شد در سن خمسين من يوم الهجرة و حسين در [احدى و] ستّين. پس به مذهب اين هر دو امام، مدّت خلافت زياده بر سى سال بود. معمّا كه تابعين به اتّفاق و اجماعبنواميّه را با اميرالمؤمنين خليفه مىخواندند، و به اجماع عالميان عبّاسيان را به خلفا خواندند و مىخوانند، و دارالخلافه گويند منازل ايشان را، و اجماع حجّت است پيش خصم، و [آنان] را اجماع است كه: مات رسولُ اللّه و لم يستخلف، يعنى: پيغمبر وفات كرد و كسى راخليفه خود نكرد. بنابر اين ابوبكر خليف صحابه بود نه خليف رسول واختيار خلق بود، نه اختيار خالق؛ و فخر رازى جبرى مىگويد كه: على ابوبكر را به خليفه رسول