105تكذيب من كردى و مرا به دروغ داشتى؟آن مرد گفت: تو را تكذيب نكردم و به دروغ نداشتم تو را در اين سخن. اميرالمؤمنين على گفت: من دعاى بد كنم بر تو اگر تو مرا به دروغگويى داشته؛ و دعا مىكنم تا خداى تعالى چشمت نابينا كند. مرد گفت: دعا كن. اميرالمؤمنين دعاى بد كرد در حقّ وى. هنوز از مسجد بيرون نرفته بود كه چشم خود را با دست گرفته بود كه چشمم درد مىكند و هيچ نمىبينم.
و از ابو معشر روايت است كه او گفت: ما جماعتى نشسته بوديم، مردى بر ما بگذشت و مىگفت: كه باشد كه على را دوست دارد كه من وى را دشمنمىدارم از براى خدا؟ راوى مىگويد كه: از مجلس برنخاسته بوديم كه وى را مىآوردند و او نابينا بود [50] و مردم به او مىگذشتند.
سليمان بن مهران الاعمش مىگويد كه: من خفته بودم در خانه خويشتن كه رسولِ ابوجعفر خليفه برسيد و در بزد. من به غلام گفتم كهاين كيست؟ گفت: رسولان أبوجعفرند (عليه اللّعنه)، و در حال مرا گفتند: أجِب أميرالمؤمنين، و من مذعور و خائف برخاستم، و دانستم كه غرض از استحضار من آن است كه از من منقبت علىّ عليه السلام پرسد و راست ببايد گفتن، ودر صدق، قتل من باشد. در حال برخاستم و وصيّت نامه بنوشتم، و كفن و حنوط بر خود كردم، و رسولان ازعاج و استعجال مىكردند و من برفتم، وچون به پيش وى رسيدم مرا بر خود مقرّب گردانيد چنان كه ركبه من به ركبه وى متّصل بود، و چون بوى حنوط از من بشنيد گفت: اين چه بوى است؟ ومن حال باز گفتم و گفتم كهسبب حنوط آن بود كه اگر راست بگويم و به ناچار بايد چنين كرد، ابوجعفر مرا مىكشد. چون اين كلمه بشنيد گفت: لاحَول و لا قُوّة الاّ باللّه، و از مضجع راست بازنشست و مرا گفت: يا سليمان! چند حديث روايت مىكنى در فضايل على؟ من گفتم: ده هزار. ابوجعفرگفت: من حديثى روايت كنم زياده بر آن ده هزار تو. بدان كه من در دور بنىاميّه از خوف بطش ايشان شهر به شهر مىگريختم، و در هر جا با فضايل ومناقب علىّ عليه السلام قوّتى حاصل