106مىكردم تا آخرالامر به شام رسيدم با لباسى سخت خَلَق [: ژنده و كهنه]، و چون آفتاب فرو شد من به مسجدى رفتم تا نماز شام بگذارم، و چون امام سلام باز داد دو كودك به مسجد آمدند و سلام كردند. امام گفت: مرحباً بكما و بمن اسمُكُما على اسمِهِما، يعنى: مرحبا به شما و به كسانىكه نام شما نام ايشان است. از صاحب بالجنب خود پرسيدم كه: امام كيست و اين كودكان از وى چه كساند؟ گفت: اين امام جدّ اين كودكان است، و دراين شهر محبّ على جز اين شيخ كس ديگر نيست. يكى را نام حسن كرده و يكى را حسين، و من برخاستم و گفتم: يا شيخ! تو را حكايتى كنم كه تو بدان قرير العين گردى. من روايت مىكنم از پدرم از جدّم عبداللّه عباس كه او گفت: ما در نزديك رسول بوديم كه فاطمه عليها السلام در آمد گريه كنان و گفت: حسن و حسين از پيش من برفتند و نمىدانم كه دوش بيات [شب ماندن در جايى] ايشان كجا بود؟ رسول گفت: يا فاطمةلاتبكي، فوالله الّذى خلقهما هو ألطف بهما منك، يعنى: اىفاطمه! مگرى. به حقّ آن خدايى كه ايشان را بيافريد كه او بديشان لطفكنندهتر و مهربانتر است از تو. رسول صلّى الله عليه وآله دست به دعا برداشت و گفت: اللهمّ إن كانا أخذا براًً أو بحراً فأحفظهما و سَلِّمهما، يعنى: بار خدايا! اگرراه بيابان گرفتهاند، و اگر راه دريا، اگر در خشك مىروند، و اگر در تَر، تو ايشان را نگاه دار و به سلامت دار. جبرئيل فرود آمد كه غم مخور: هما فاضلان فى الاخرة و أبوهما أفضل منهما، نائمان في حظيرة بني النّجار قد وكّل الله عليهما مَلَكٌ يحفظهما، يعنى: ايشان فاضلند در دنيا و فاضلند درآخرت، و پدر ايشان فاضلتر است از ايشان، و ايشان در حظير بنى النّجار خفتهاند، و خداى تعالى فرشتهاى موكّل گردانيده بر ايشان تا محافظت ايشان مىكند. رسول صلّى الله عليه وآله برخاست و به حظير بنى النّجار رفت. حسن عليه السلام را ديد كه دست در گردن حسين عليه السلام كرده خفته بود، و ملكى ديد، پرى در زير ايشان بگسترده و پرى ديگر به جلال ايشان ساخته. رسول صلّى الله عليه و آله از غايت فرح در گريه افتاد و خود را بر سر ايشان انداخت