129برويم، باران نمنم شروع به باريدن كرد، باد تندى هم بنا به وزيدن نمود، ما سوار قايق شديم و دريا طوفانى گرديد، و امواج به جوش و خروش افتادند، از اين همه قايق كه به روى آب حركت مىكرد، فقط معدودى كه در قلۀ امواج بودند ديده مىشدند، بقيه در پستىهاى آب ناپديد بودند.
دقيقه به دقيقه بعضى قايقها به روى موج مىآمدند و مرئى مىشدند، بعضى ديگر سرازير در گودالها و ناپديد مىگرديدند، و قايق را كه شخص در جلو خود مىديد سرازير مىشود، يقين مىكرد كه در آب دريا غرق شد، ليكن پس از چند دقيقه مىديد همان قايق خود را از لابلاى موجها بيرون مىكشد.
اغلب مسافرين از شدت وحشت، دست به جلو چشمها گذارده، واَللّٰه و لبّيكشان بلند، و تضرع و استغاثه مىكردند، و كلمۀ شهادتين بر زبان جارى مىساختند، من خيلى كمتر از ديگران متوحش بودم و تماشاى صعود و نزول قايقها، و قيافههاى رنگپريدۀ مسافرين را مىنمودم. بارى به اين كيفيت به پاى كشتى رسيديم، و چون صد نفر مسافر بيش نبود، به زودى همگى سوار شدند، لكن كشتى مهلت نداد كه مسافرين يكديگر را ببينند و اسبابهاى خود را جمعآورى كنند.
اول غروب آفتاب كه آخرين مسافر بالا آمد نردبان را برداشتند و كشتى به حركت افتاد، باران و باد هم شدت كرد و دريا بر انقلاب و تلاطمش افزوده و كشتى به قسمى پهلو به پهلو مىشد، و آنقدر به سرعت مىرفت كه هركس بهر حال و در هر محلى بود افتاد، و تا صبح كسى خبر نداشت، من هم بعد از خواندن نماز مغرب و عشا بدون غذا خوردن بىحال شده و در گوشه خن كشتى خوابيدم.