128آمادۀ حركت شدند.
مدتى حال بر اين منوال گذشت و خبرى نيامد. ظهر شد و نهار خورديم باز هم اجازۀ حركت نرسيد. چند نفر نزد «شيخ عبدالقادر» رفته علت تأخير را پرسيديم، گفت: انتظار ورود يك كشتى پستى را داريم كه از «بصره» برسد و فوراً شما را به «بمبئى» حركت بدهد، و اگر نرسيد شما بايد با ماشين غروب حركت كنيد، چيزى كه هست اين كشتى پستى هرگاه بيايد، يك روز شما را به «بمبئى» مىبرد، ولى ماشين چون در شهرها معطل مىشود و راهش مستقيم نيست دو سه روز طول خواهد داد تا به «بمبئى» برسد.
درست چهار ساعت به غروب داشتيم كه «شيخ عبدالقادر» به مسافرخانه آمد و اجازۀ حركت داد، يكدفعه تمام گاريها كه حاضر و آماده بودند به حركت افتادند، و غالب مسافرين با مجانى بودن گاريها سوار درشگه و اتومبيلهاى كرايه شده، به طرف اسكله رفتند.
دو ساعت به غروب مانده تمام مسافرين آنجا حاضر بودند و يك نفر آمد و به هر مسافرى يك بليط كشتى داد كه رويش (ده روپيه) نوشته شده بود، و از قرارى كه نقل مىكردند قيمت تمام چهارصد بليط و كرايه گارىها را شخص «حاج عبدالغنى» داده بود، «حاج رمضان» نام كه از محترمين «كراچى» و شيعه است، و فارسى را شيرين حرف مىزند امروز خيلى خيلى به ما اظهار محبت و دلجوئى مىكرد، محبتهاى او و بالخصوص «حاج عبدالغنى» فراموشنشدنى است.
بارى براى يك ساعت به غروب گفتند: بسماللّٰه و با آن كه كشتى حاضر، پستى بود در كنار اسكله نيامده بود، به قدر يك ميدان دور از ساحل لنگر انداخته بود و ما مجبوراً بايستى توسط قايقها به پاى كشتى