220بين من با سر تو، فاصله ايجاد شده ست
پيشتر آى كه تا كم كنى اين فاصله را
شرط من با تو درين داغ، شكيبايى بود
ليك برده ست فراقت ز دلم حوصله را
نشكند تا كه جبين، زينب محزون «ياسر»!
قصّه كوتاه كن و ختم كن اين غائله را
دروازۀ كوفه
خورشيد لالهگون
بند (1)
دل من از تو جدا نيست حسين
چندى ار بى رخ تو زيست حسين
ز سر نيزه بتاب اى خورشيد
جز تو روشنگر دل كيست حسين؟
رجعتى كردى و جانم دادى
ديگر اين هجرت تو چيست حسين؟
نور از ديدۀ من رفت ز غم
بسكه در سوگ تو بگريست حسين
داغت اى آينه دار هستى
بر دل غمزده دردىست حسين