219
قافلۀ غم
يك قافله غم زِ كربلا آوردم
صد شور و نوا زِ نينوا آوردم
بر روشنى تيره دلان كوفه
يك ماه بهروى نيزهها آوردم
زبان حال حضرت زينب عليها السلام در ورود به شهر كوفه
فاصله
واكن از دست دلم با نگهى سلسله را
تا كه خاموش كنم زاهل جفا هلهله را
قافله، قافلۀ غمزدگانست حسين!
از پى خويش كجا مى برى اين قافله را ؟!
آن شبى كز سرنى رفت سرت كنج تنور
چشم من خواند به سمت رخ تو نافله را