184
زورق بشكسته
روى گر در قتلگه با التهاب آوردهام
از فرات چشم بر اين تشنه آب آوردهام
تا نسوزد حنجر خشكيدۀ او بيشتر
از برايش سايبان در آفتاب آوردهام
هر چه گفتا تشنهام پاسخ ندادش هيچ كس
بر سؤال بىجواب او جواب آوردهام
شد كتاب درد و داغ كربلا جسمش - ومن
حاشيه از خون دل بر اين كتاب آوردهام
بر گل پنهان شده در زير خار نيزهها
از گلستان دو چشم خود گلاب آوردهام
قتلگه رحل است و قرآن پيكر صد پارهاش
با وضو روجانب «دار الثّواب» آوردهام
تا بگيرد روشنايى چشم اشك آلود من
رو به سوى نور چشم بو تراب آوردهام
زورق بشكستۀ درياى هجرانم ولى
از ميان موج خون دُرّ خوشاب آوردهام