375كه ناگهان «ابو جندل»، فرزند «سهيل»، نماينده و نويسندۀ قرارداد صلح از طرف قريش، در حالى كه زنجير به پاى داشت، وارد جلسه شد. همه از ورود او تعجب كردند، زيرا او مدتها بود كه در زندان پدر - در حالى كه پاهاى او به زنجير بسته شده بود - به سر مىبرد. او زندانى بيگناهى بود و گناه او اين بود كه آئين يكتاپرستى را پذيرفته و در شمار علاقمندان سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله درآمده بود. «ابو جندل»، از مذاكراتى كه در اطراف زندان صورت مىگرفت، به دست آورده بود كه مسلمانان در «حديبيه» 1 فرود آمدهاند. از اين جهت، با تدبير مخصوصى از زندان گريخته و از بيراهه از ميان كوهها خود را به مسلمانان رسانيد.
همين كه ديدگانِ «سهيل»، به فرزند خويش افتاد به اندازهاى ناراحت شد كه از شدت خشم برخاست و سيلى محكمى بر صورت وى نواخت. سپس رو به پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و گفت: اين نخستين فرد است كه بايد به حكم مادۀ دوم پيمان، به مكه بازگردد. يعنى فرارى ما را تحويل بدهى. جاى گفتگو نيست كه ادعاى «سهيل» كاملاً واهى و بىاساس بود، زيرا هنوز پيمان درست روى كاغذ نيامده و به امضاى طرفين نرسيده بود. پيمانى كه هنوز مراحل نهايى را طى نكرده است، چگونه مىتوان مدرك براى يك طرف شود. از اين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
هنوز پيمان امضا نشده است. «سهيل» گفت: در اين صورت من تمام مطالب را ناديده گرفته، و اساس آن را به هم مىزنم. او به قدرى در گفتار خود اصرار كرد كه دو شخصيت بزرگ قريش، به نام «مُكرز» و «حُوَيطب»، از سختگيرى «سهيل» ناراحت شده، فوراً برخاستند و «ابو جندل» را از دست پدر گرفته وارد خيمهاى كردند و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: ابو جندل در پناه تو باشد.
آنان از اين طريق مىخواستند نزاع را خاتمه دهند، ولى اصرار «سهيل» تدبير آنها را باطل كرد و روى سخن خود ايستاده و گفت: پيمان از نظر مذاكره تمام شده بود. سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله ناچار گشت، آخرين تلاش را براى حفظ پايۀ صلح - كه براى انتشار اسلام فوق العاده مغتنم بود - انجام دهد. از اين جهت، راضى