160بكند، آنان به عنوان مهمان وارد خانۀ او شده بودند. اتفاقاً رسول گرامى صلى الله عليه و آله همان روز از خانه بيرون رفت، و ديگر به خانه برنگشت. طرف مغرب، عموهاى آن حضرت به خانۀ وى سرزدند، اثرى از او نديدند. ناگهان ابو طالب، متوجۀ گفتار قبلى «عقبه» گرديد، و با خود گفت حتماً برادرزادهام را ترور كردهاند و به زندگى او خاتمه دادهاند.
با خود فكر كرد كه كار از كار گذشته، بايد انتقام محمد را از فرعونهاى مكه بگيرم. تمام فرزندان هاشم و عبد المطلب را به خانۀ خود دعوت كرد، و دستور داد، كه هر كدام، سلاح برندهاى را زير لباسهاى خود پنهان كنند، و دستجمعى وارد مسجد الحرام گردند؛ هر يك از آنها در كنار يكى از سران قريش بنشينند و هر موقع صداى ابو طالب بلند شد و گفت: «يَا مَعشَرَ قُريش أَبغى مُحمداً»؛ «اى سران قريش محمد را از شما مىخواهم»؛ فوراً از جاى خود برخيزند، و هر كس، شخصى را كه در كنارش نشسته است ترور كند، تا به اين وسيله، جملگى به قتل برسند.
ابو طالب عازم رفتن بود كه ناگهان «زيد بن حارثه» وارد خانه شد، و آمادگى آنها را ديد. دهانش از تعجب بازماند، و گفت هيچ گزندى به پيامبر نرسيده، و حضرتش در خانۀ يكى از مسلمانان مشغول تبليغ است. اين را گفت و بىدرنگ دنبال پيامبر دويد، و حضرت را از تصميم خطرناك ابو طالب آگاه ساخت. پيامبر نيز برقآسا، خود را به خانه رساند. چشم ابو طالب به قيافۀ جذاب و نمكينِ برادرزاده افتاد. در حالى كه اشك شوق از گوشۀ چشمان او سرازير بود، رو به وى كرد، گفت: «أين كُنتَ يا ابنَ أخي أكُنتَ في خَير» برادرزادهام كجا بودى؟، در اين مدت شاد و خرم و دور از گزند بودى؟! پيامبر صلى الله عليه و آله جواب عمو را داد و گفت: از كسى آزارى به او نرسيده است.
«ابو طالب» تمام آن شب را به فكر فرو رفته بود، و با خود مىانديشيد و مىگفت: امروز برادرزادهام مورد هدف دشمن قرار نگرفت، ولى، قريش تا او را نكشد آرام نخواهد گرفت. صلاح در اين ديد كه فردا، پس از آفتاب، موقع گرمى انجمنهاى قريش، با جوانان هاشم و عبد المطلب، وارد مسجد گردد و آنها