161را از تصميم ديروز خود آگاه سازد؛ شايد رعبى در دل آنها بيفتد و بعدها نقشۀ كشتن محمد را نكشند.
آفتاب مقدارى بالا آمد، وقت آن شد كه قريش از خانهها به سوى محافل خود روانه شوند، هنوز مشغول سخن نشده بودند كه قيافۀ ابو طالب از دور پيدا شد، و ديدند جوانان دلاورى به دنبال او مىآيند همه دست و پاى خود را جمع كرده و منتظر بودند كه ابو طالب چه مىخواهد بگويد، و براى چه منظورى با اين دسته، وارد مسجد الحرام شده است.
ابو طالب در برابر محفل آنان ايستاد و گفت: ديروز محمد، ساعاتى از ديدۀ ما غائب گرديد. من تصور كردم كه شما به دنبال گفتار «عقبه» رفته، و او را به قتل رسانيدهايد. از اينرو تصميم گرفته بودم با همين جوانان وارد مسجد الحرام شوم و به هر يك، دستور داده بودم در كنار يكى از شما بنشيند، و هر موقع صداى من بلند شد همگى بىدرنگ از جاى برخيزند، و با حربههاى پنهانى خود، خونهاى شما را بريزند. ولى خوشبختانه محمد را زنده يافتم و او را از گزند شما مصون ديدم. سپس به جوانان دلاور خود دستور داد، كه سلاحهاى پنهانى خود را بيرون آوردند، و گفتار خود را با اين جمله پايان داد: به خدا قسم اگر او را مىكشتيد، احدى از شما را زنده نمىگذاشتم و تا آخرين نيرو با شما مىجنگيدم و... 1
شما اى خوانندۀ گرامى، اگر صفحات تاريخ زندگى حضرت ابو طالب را از نظر بگذرانيد، ملاحظه خواهيد فرمود كه وى چهل و دو سال تمام پيامبر صلى الله عليه و آله را يارى نمود و بالاخص در ده سال اخير زندگانى او، كه مصادف با بعثت و دعوت آن حضرت بود، جانبازى و فداكارى بيش از حد در راه پيامبر از خود نشان داد. يگانه عاملى كه او را تا اين حد استوار و پاىبرجا ساخته بود، همان نيروى ايمان و عقيدۀ خالص او نسبت به ساحت مقدس پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بوده است؛ و اگر فداكارىهاى فرزند عزيز او على عليه السلام را، به خدمات پدر ضميمه كنيد، حقيقت اشعار ياد شده در زير؛ كه ابن ابى الحديد، در اين باره سروده است براى شما روشن