158
«پس چون فرياد گوش خراش در رسد، روزى كه آدمى از برادرش، و از مادرش و پدرش و از همسرش و پسرانش مىگريزد، در آن روز، هر كسى از آنان را كارى است كه او را به خود مشغول مىدارد.»
آفتاب منى همچنان سوزان مىتابيد و من هم كنار خيابان منى تنها با خداى خود مشغول راز و نياز بودم، گاهى عابرين به تصور اين كه من فقير و يا ابن السبيل هستم براى رضاى خدا با حالى آشفته و پريشان چند ريال سعودى با نيت پاك و خلوص در دست من قرار مىدادند، ولىوقتى من از گرفتن خوددارى مىكردم، آنها براى شفاى مندعاى خير كرده وسلامتى مرا از خداى متعال مىخواستند.
عصر روز يازدهم ذىالحجه بود كه يكى از دوستان عزيز من را به يكى از چادرهاى نزديك برده و مقدارى شربت و خاكشير آماده نمود و من با نوشيدن آنها جانى تازه گرفتم.
نزديك غروب آفتاب يازدهم ذىالحجه مدير كاروان براى بردن من آمد. او هنوز از سوختن چادرها وحشتزده بود مخصوصاً اين كه هنوز عدهاى از افراد كاروان پيدا نشده بودند. اما نگرانى او بيش از همه براى لوازمى از كاروان بود كه در چادرها مانده و ذوب شده بودند.
تأسف و تأثر عميق من از آن آتش سوزى مهيب قابل ذكر نيست. هر لحظه كه خبر گم شدن و يا سوختن تعداد بيشترى از