159برادران مسلمان مىآمد، قلب من فرو مىريخت و دردهاى خود را فراموش مىكردم. بعداً فهميدم كه از كاروان ما كسى ناپديد نشده و يا نسوخته بود ولى همه از سوختن برادران و خواهران مسلمان از سرزمينها و كاروانهاى ديگر اندوهگين بوديم.
در ساك دستى من كه در چادر مانده و سوخته بود دفترچۀ يادداشتهايم بود كه معمولاً خلاصهاى از مطالعات خويش را در آن يادداشت مىكردم و سوختن آن كه نتيجه و چكيده سالها مطالعاتم بود و مىخواستم از آنها در نوشتههاى خود استفاده كنم، سخت مرا ناراحت ساخته بود.
به هر حال راه مِنىٰ تا مكه را در كاميون طى كرده و ساعتى بعد به هتل محل اقامت خود رسيديم.
استقبال دوستان و برادران و محبتهاى بىشائبه آنان اين بار نيز موجب شرمندگى من شد. مخصوصاً اين كه گوسفندى را نيز كشته و با صلواتهاى پىدرپى اظهار شادى و سپاسگذارى از رحمت خداوندى مىكردند.
همراهان پس از چند ساعت استراحت در مكه به منىٰ مراجعت كرده و شب دوازدهم و سيزدهم را در منى بيتوته كردند.
سفر پرحادثه و هيجان من نيز كمكم پايان پذيرفت من همچون كوهنوردى بودم كه از سنگها و صخرههاى سخت بالا رفته و اكنون به قلۀ پيروزى نزديك مىشدم. در چند روزى كه من در مكه بودم و ساير برادران عضو كاروان بار ديگر به منىٰ باز گشته بودند،