132به دنيا آمدن اين فرزند، منتظر بوده و خداوند اسماعيل را در پيرى به او ارزانى داشته است. حال بايد او را قربانى كند؛ زيرا خدايش اينگونه خواسته است. خنجر را بر گلوى اسماعيل(ع) مىنهد، ناگهان مردى فرياد مىزند: نه، نه. ابراهيم اطرافش را مىنگرد. مرد در جمره اولى ايستاده است و مىگويد: ابراهيم! من فرشته خدا هستم. اين كار را نكن! تو نبايد فرزندت را قربانى كنى،ابراهيم در صورت مرد دقيقتر مىشود، ناگهان خنجر را مىاندازد دستش را بر زمين مىكشد، نخستين سنگى را كه به دستش مىخورد، برمىدارد و با صداى بلند مىگويد: پناه مىبرم به خدا از [شر] تو و سنگ را به سوى او پرتاب مىكند و مرد محو مىشود. ابراهيم(ع)، دوباره به فكر فرومىرود. اين