131مىفشارد. سكوت مىكند تا اسماعيل(ع) صداى لرزان او را نشنود. با ريسمانى كه همراه آورده است، دست و پاى اسماعيل(ع) را مىبندد، سرش را رو به آسمان بلند مىكند، سكوتى مبهم فضا را آكنده است. ابراهيم(ع) خنجر از نيام مىكشد. تيغه تيز خنجر زير نور آفتاب برق مىزند. اسماعيل(ع) رويش را از پدر برمىگرداند، نمىخواهد با نگاه كردن، اين پيامبر دلسوخته خدا را عذاب دهد. ابراهيم خنجر را در مشتش مىفشارد، زانو مىزند و با صدايى خشدار، آرام مىگويد: اسماعيل، پسرم! آمادهاى؟ اسماعيل(ع) بدون آنكه پشت سرش را نگاه كند، محكم پاسخ مىدهد: بله، پدر!
ابراهيم(ع) با دست چپ گردن پسر را بالا مىآورد، اشك امانش را مىبرد. يادش مىآيد چقدر براى