52سروصدا و هياهو زياد شد.
بالاخره هر حاجى قدرى آب به دست آورد. و از تاريكى شب استفاده نموده و هر يك در يك گوشهاى مشغول غسل شدند.
يك نفر به من گفت حمام! حمام! من تصور كردم كه واقعاً حمام دارد و دنبال او راه افتادم. ديدم حمام او يك چهار ديوار كثيفى مىباشد كه شايد مستراح او بوده است.
من هم برگشتم مانند حجاج ديگر در آن تاريكى و سردى هوا غسل كردم يك دستم را گوشه حلبى بريده بود خون آمده بود ولى با يك دست هم غسل كردم و هم نجاست را تطهير كردم و لباس احرام را پوشيدم.
نماز جماعت برپا شد من امامت كردم نماز را خوانديم و لبيك گفته احرام را بستيم و هر كس بلد نبود به يك نحوى ياد داديم. پس از انجام مراسم احرام سوار شديم. وسط راه شوفر تقاضاى بخشش نمود يعنى پول خواست از هر نفرى يك ريال بعضى دادند و بعضى ندادند و گفتند كه ما عقب ماشين نشستهايم راننده هم قهر كرد و رفت و نيامد تا حاجىها پول جمع كردند و دادند و او را راضى كردند آمد حركت كرد.
تازه اولين بار بود كه دعوا سر جاى نشستن و پول دادن شروع شد.
دوستان ما با يك عده روستايى همسفر بودند كه نزاع