57سند روايت سه گانۀ اخير، معتبر است و به روشنى نشان مىدهد كه مردى به نام عبداللهبنسبأ درباره اميرمؤمنان به غلو دچار شد و خدايى او را ادعا كرد. امام على(ع) از وى خواست كه توبه كند، اما او توبه نكرد و آن حضرت، او را به آتش سوزاند و كارش پايان يافت. بنابراين، اين ابنسبأ، يهودى نبوده و در فتنهها تأثيرى نگذارده است. وگرنه، امامان ما: بدان اشاره مىكردند. به ويژه آن دو امام بزرگوار كه در مقام نكوهش وى بودهاند.
مجلسى در «بحارالانوار» و نورى در «مستدرك الوسايل» و ديگران از شيخ بزرگوار حسينبنعبدالوهاب كه با مفيد(ره) معاصر بوده، در كتاب «عيون المعجزات» به نقل از «الانوار»، نوشته است كه ابو على حسنبنهمام، به سندش از عمار ساباطى آورده است:
اميرمؤمنان(ع) به مدائن آمد و به ايوان كسرا رفت، در حالى كه دلفبنمجير، منجّم خسرو پرويز با ايشان بود. هنگام ظهر به دلف فرمود: با من بيا... تا آنجا كه مىگويد: سپس به جمجمۀ پوسيدهاى [بر زمين] نگاه كرد و به يكى از اصحاب گفت: اين جمجمه را بردار. سپس به ايوان آمده و نشست و طشتى خواست و در آن آب ريخت و گفت: جمجمه را در اين طشت بگذار. سپس گفت: اى جمجمه، تو را سوگند مىدهم كه بگو من كيستم و تو كيستى؟ جمجمه با بيانى روشن به گفتار درآمد و گفت: تو اميرمؤمنان و سيد الوصيين هستى و من بندۀ خدا و فرزندِ كنيز خدا، خسرو انوشيروانم. كسانى از اهل ساباط كه شاهد ماجرا بودند، به سوى قوم خود رفتند و آنان را از اين ماجرا آگاه كردند. آنان به همهمه افتادند و در معناى اميرمؤمنان(ع) اختلاف كردند. پس به نزد وى آمدند. يكى از آنان درباره وى