58همان چيزى را گفت كه نصرانيان درباره مسيح گفتند و مانند آنچه عبداللهبنسبأ و يارانش مىگفتند. [اصحاب حضرت به ايشان گفتند:] اگر اينان را چنين رها كنى، مردم كافر مىشوند. حضرت چون اين سخن را از آنان شنيد، گفت: مىگوييد با آنان چه كنم؟ [يكى از آنان گفت]: اينكه آنان را به آتش بسوزانى؛ چنانكه عبداللهبنسبأ و يارانش را سوزاندى. حضرت، آنان را فراخواند و گفت: چه چيزى شما را بدين گفتهها واداشت؟ گفتند: سخن جمجمۀ پوسيده و گفتوگوى او با تو و اين جز دربارۀ خداى بزرگ امكان پذير نيست [و] به همين سبب ما چنين گفتيم. حضرت گفت: از گفتۀ خود بازگرديد و به سوى خدا توبه كنيد. گفتند: ما از گفتۀ خويش باز نمىگرديم. با ما هر چه مىخواهى بكن و او فرمان داد آتشى براى آنان برافروزند و آنان را سوزاندند. هنگامى كه سوختند، گفت: آنان را بكوبيد و در باد بپراكنيد و آنان نيز چنين كردند. در سومين روز پس از سوزاندن آنان، اهل ساباط نزد وى آمدند و گفتند: شگفتا شگفتا از دين محمد(ص)! كسانى را كه تو سوزاندى، به خانههاى خويش بازگشتهاند، نيكوتر از آنچه بودند. حضرت گفت: آيا شما آنان را نسوزانديد و نكوبيديد و در باد نپراكنديد؟ گفتند: آرى. گفت: من آنان را سوزاندم و خداوند آنان را زنده كرد. اهل ساباط شگفتزده پراكنده شدند. 1
اين روايت، به دليل وجود موسىبنعطيه و حسانبناحمد ازرق در سند آن ضعيف است؛ زيرا اين دو ناشناختهاند و در كتب رجال، سخنى از آنان نيست. عباسبنفضل را نيز در كتب رجالى توثيق