121عثمان و ساير صحابه را بدگويى مىكرد و از آنان بيزارى مىجست و مدّعى بود كه على(ع) او را بدين كار امر نموده است و نيز مدّعى بود كه تقيه جايز و حلال نيست. على او را گرفت و در اين مورد از او باز خواست كرد. او نيز اقرار نمود. على فرمان داد تا او را بكشند. مردم از هر سو فريادكنان به سويش آمدند كه اى اميرمؤمنان، آيا مردى را كه مردم را به دوستى شما اهلبيت فرامىخواند و آنان را به ولايت تو و بيزارى از دشمنانت دعوت مىكند مىكشى؟! پس على او را روانۀ مدائن كرد.
گروهى از اهل علم نقل كردهاند كه عبداللهبنسبأ يهودى بوده و سپس مسلمان شده و على را دوست مىداشته. در زمان يهوديت خويش نيز در مورد يوشع بن نون وصى موسى همين را مىگفتند و در زمان اسلامش پس از رحلت رسول الله(ص) نيز در مورد على همان را گفته. او اولين كسى است كه با عقيده وجوب امامتِ على بن ابىطالب مشهور شد و از دشمنان وى برائت جست و مخالفين وى را رسوا و تكفير كرد. و از همينجاست كه مخالفين شيعه گفتهاند: اصل رفض از يهوديت گرفته شده است. خبر كشته شدن على، در مدائن به ابنسبأ و يارانش رسيد. ... سوارى به مدائن وارد شد، مردم از او پرسيدند: از اميرمؤمنان چه خبر؟ او گفت: شقىترينِ امّت، ضربتى به وى زد كه چه بسا انسان از سختتر از آن جان به در بَرَد و چه بسا از سستتر از آن بميرد.
سپس خبر مرگ وى رسيد. [عبداللهبنسبأ و يارانش] خبررسان را گفتند: دروغ مىگويى اى دشمن خدا. اگر مغز او را در كيسهاى [ريخته] نزد ما آورى و هفتاد مرد عادل را بر كشته شدن وى به شهادت بگيرى، هرگز [سخنت را] باور نمىكنيم و