427وشايسته است در اين جا ذكر كنيم اشعار سخاوى وروايتى را كه علّامۀ مجلسى رحمه الله در بحار از كتاب عيون المعجزات نقل فرموده ، امّا اشعار سخاوى كه شايسته است در آن حال تمثّل به آنها اين است 1 :
قالُوا غَداً نَأْتِي دِيارَ الْحِمىٰوَيَنْزِلُ الرَّكْبُ بِمَغْناهُمُ
فَكُلُّ مَنْ كانَ مُطِيعاً لَهُمْأَصْبَحَ مَسْرُوراً بِلُقْياهُمُ
قُلْتُ فَلِي ذَ نْبٌ فَما حِيلَتِيبِأَيِّ وَجْهٍ أَ تَلَقَّاهُمُ
قالُوا أَليْسَ العَفْوُ مِنْ شَأْنِهِمْلَا سِيَّما عَمَّنْ تَرَجَّاهُمُ
فَجِئْتُهُمْ أَسْعىٰ إِلىٰ بابِهِمْأَرْجُوهُمُ طَوْراً وَأَخْشاهُمُ 2و امّا آن روايت شريف چنين است كه : وقتى ابراهيم جمّال كه يكى از شيعيان بوده خواست خدمت علىّ بن يقطين رضى الله عنه برسد، چون ابراهيم ساربان بود و علىّ بن يقطين وزير هارون رشيد بود، و به حسب ظاهر شأن ابراهيم نبود كه در مجلس على وارد شود لهذا او را راه نداد ، اتّفاقاً در همان سال علىّ بن يقطين به حج مشرّف شد ، در مدينه خواست خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مشرّف شود، حضرت او را راه نداد ، روز دوّم در بيرون خانه ، على آن حضرت را ملاقات نمود عرضه داشت كه : اى سيّد من ! تقصير من چه بود كه مرا راه نداديد ؟ فرمود : به جهت آنكه راه ندادى برادرت ابراهيم جمّال را، و حق تعالى ابا فرموده از آنكه سعى تو را قبول فرمايد مگر بعد از آنكه ابراهيم تو را عفو نمايد ، على گفت : گفتم : اى سيّد و مولاى من ! ابراهيم را من در اين