47«ابوالخير اقطع» مىگويد:
وارد مدينه شدم و پنج روز در اين شهر ماندم؛ اما به دليل تنگدستى هيچ نخوردم. نزد قبر رسول خدا(ص) آمدم و به ايشان سلام كردم. به آن حضرت عرض كردم: اى رسول خدا! من ميهمان تو هستم. آنگاه دراز كشيدم و پشت قبر خوابم برد. در خواب آن حضرت را ديدم كه ... على بن ابىطالب پيشاپيش آن حضرت حركت مىكرد. على(ع) آمد و به من گفت: بلند شو. رسول خدا آمده است. من هم برخاستم و پيشانى آن حضرت را بوسيدم. رسول خدا(ص) تكه نانى به من داد. من نيمى از آن را خوردم؛ اما وقتى بيدار شدم نيمه ديگر نان هنوز در دستم بود. 1
«ابو عبدالله محمد بن ابى زرعه صوفى» مىگويد:
به همراه پدرم به سفر رفتيم. در سفر دچار تنگدستى شديدى شديم. وقتى وارد مدينه منوره شديم، من و پدرم گرسنه بوديم. من كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بودم، نزد پدرم مىآمدم واظهار گرسنگى مىكردم. پس پدرم به آستان پيامبر(ص) مشرف شد و عرض كرد: اى رسول خدا! من امشب گرسنهام و در آنجا نشست. پس از مدتى ديديم كه وى لحظهاى مىگريد و لحظهاى مىخندد. علت اين حالت را پرسيديم؛ پاسخ داد: رسول خدا(ص) چند درهم در دستم گذاشته است. وقتى مشت خود را باز كرد، ديدم در آن درهم است. خدا به اين درهمها بركت داد و ما توانستيم با آن به شيراز برگرديم و حتى از اين درهمها انفاق هم مىكرديم. 2