327تشبيه كنند؛ يعنى از هر صفتى كه معناى محدود داشته باشد (همانند صفات انسانى كه متمايز از ساير صفات است) ، همان معنا را براى خداوند اثبات نمايند و قدرت او را همانند قدرت انسان و علم او را مانند علم انسان قرار دهند. علت بطلان آن هم اين است كه در اين صورت، خداوند، محتاج به آن صفات مىشود و ديگر واجب الوجود نخواهد بود. 1ابوقرّه از امام رضا عليه السلام پرسيد: در حديثى آمده كه خداوند، «كلام» و «رؤيت» خود را بين دو پيامبر تقسيم نموده است. كلام خود را به موسى عليه السلام و رؤيت خود را به حضرت محمد صلى الله عليه و آله اختصاص داده است. امام عليه السلام فرمود: «اين حديث با آيات شريف: لاٰ تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ 2 و لاٰ يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً 3 و لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ 4 سازگارى ندارد ...». ابوقرّه گفت: آيا مىخواهيد اين روايت را تكذيب كنيد؟ حضرت فرمود: «آرى! وقتى روايتى مخالف با قرآن باشد، من آن را تكذيب مىكنم، علاوه بر آنكه روايت مورد سؤال، مخالف با اجماع مسلمانان است؛ چون همۀ مسلمانان اجماع دارند بر اينكه خداوند، محاط علم كسى واقع نمىشود و چشمها او را نمىبينند و چيزى شبيه او نيست». 5علامۀ طباطبايى معتقد است كه يهوديان، معتقد به اصالت مادّه بودند. لذا احكام ماده را در مورد خداوند نيز اجرا مىكردند و گمان مىكردند كه خداوند نيز يك موجود مادى است، با اين تفاوت كه او موجودى قوى است كه بر ماده حكومت مىكند؛ امّا اين اعتقاد، اختصاص به يهود ندارد، بلكه مورد قبول تمام ديندارانى است كه به اصالت مادّه معتقدند و همان صفاتى را كه در مادّيات ديدهاند، دربارۀ خداوند نيز اثبات مىكنند. اين افراد، كارشان به يكى از دو چيز منتهى مىشود: يا تمام احكام مادّه را براى پروردگار خود قائل مىشوند (مانند دستهاى از مسلمانان كه «مشبّهه» نام دارند و نيز بعضى فرق