318ثامناً احتمال دارد كه كلمه «جسم» به معنى موجود بالفعل به كار رفته باشد، به اين معنا كه وقتى گفته مىشود «خداوند جسم است» مقصود آن است كه خداوند واجد و داراى هر كمال موجودى است به نحو اعلى و اشرف. و چون اجسام نيز كمالاتى را دارند، خداوند نيز داراى آن كمالات است نه يعنى خداوند جسم است شبيه آنكه در فلسفه گفته مىشود: «بسيط الحقيقة كل الاشياء و ليس بشيء منها» يعنى بسيط الحقيقة همه اشياء است از جهت وجود و از جهت كمالات آنها، و هيچكدام از اشياء نيست از جهت ماهيت و حدود و نقايص آنها.
تاسعاً احتمال دارد كه اين كلام هشام - اگر واقعاً انتساب آن به هشام صحيح باشد - جدلى باشد، يعنى هشام بن حكم در مقام مناظره و بحث با مشبهه و حنبليان كه براى خداوند اجزاء و ابعاض قائل هستند 1، و نيز در مقام بحث با پيروان مقاتل بن سليمان كه از مفسران مهم اهل سنت و طرفدار تجسيم و تشبيه بوده است 2 - مىگويد اگر خداوند جسم است ولى جسمبودن او همانند ساير اجسام نيست كه داراى طول و عرض و عمق باشد.
عاشراً ممكن است ادعا شود كه در آن زمان كلمه «جسم» به معنى «شيء» به كار رفته است آنگونه كه از كلمات ابوهلال عسكرى استفاده مىشود كه چون در مقام بيان فرق بين جسم و شىء برآمده است 3 پس بايد مشابهت و قرابت زيادى بين اين دو كلمه باشد تا لازم شود تفاوت آنها ذكر گردد.
از همۀ آنچه گذشت اگر چشمپوشى شود مىتوان گفت عقيده هشام بن حكم درباره تجسيم از منابع مستقل و از كسانى كه مخالفت و ضديّتى با هشام نداشته باشند به ما نرسيده است و لذا در اصل اين نسبت ترديد جدّى وجود دارد، شاهد مغرضانه بودن اين نسبت آن است كه اسفراينى در كتاب خود با آنكه عقيده به تجسيم را به هشام بن حكم و نيز هشام بن سالم و نيز به مقاتلبن سليمان نسبت داده است و نيز تصريح كرده به اينكه هشام به سالم و مقاتل به سليمان زماناً متقدم بر هشام بن حكم بودهاند در عين حال