317كرده است كه مىگفت: «جسم لا كالاجسام». 1خامساً شيخ مفيد كه بسيار به آن زمان نزديك بوده است فرموده: «آنچه را معتزله از هشام بن حكم نقل كرده و به او نسبت دادهاند بهنظر ما تهمتى بيش نيست و ديگران نيز نادانسته اينها را نقل كردهاند در حالىكه او نه چيزى در اينباره نوشته و نه گفته است». 2سادساً اگر هشام بن حكم اعتقاد به تجسيم داشته باشد بايد اعتقاد به رؤيت خداوند نيز داشته باشد. زيرا رؤيت خداوند از فروعات اعتقاد به تجسيم است و در كتابهاى شيعه آمده است كه مجسمه قائل به رؤيت بودهاند زيرا جسم با جواز رؤيت تلازم دارد. 3 در حالىكه هيچكس از هشام بن حكم نقل نكرده است كه وى اعتقاد به امكان رؤيت خداوند با چشم سر در دنيا و آخرت يا تنها در آخرت داشته باشد و اين شاهد بسيار خوبى است بر اينكه وى عقيده به تجسيم نداشته است ولى وهابيان كه اعتقاد به رؤيت دارند در واقع خودشان عقيده به تجسيم دارند زيرا چيزى كه جسم نباشد قابل ديدن نيست و آنچه قابل ديدن است جسم است.
سابعاً اين احتمال وجود دارد كه كلمه «جسم» در آن زمان به معنى موجود بهكار رفته باشد 4 و مراد هشام آن است كه خداوند موجودى است كه همانند ساير موجودات نيست. و اگر ائمه عليهم السلام او را تخطئه كردهاند براى اين است كه مقصود هشام و غرض او مطلب درست و صحيحى است ولى او به خوبى آن را بيان نكرده است. و اشكال به تعبير و كلام اوست نه به مقصود هشام. 5مؤيد اين احتمال كه آن زمان كلمه «جسم» به معنى موجود بهكار مىرفته است آن است كه از كراميه نقل شده است كه مىگفتند: «غرضنا من الجسم أنّه موجود» 6 بنابراين احتمال دارد هشام نيز همين مقصود را داشته باشد.