138بوده است و اگر اين تفسير از اوست چرا مرحوم كلينى چيزى از اين تفسير در كتاب كافى خود نقل نكردهاست واين شاهد خوبىبرضعف انتساب اين كتاب به على بن ابراهيم است.
مشكل اصلى آن است كه آقاى قفارى هر حديثى كه در هر كتابى بود آن را به عنوان عقيده شيعه معرفى مىكند در حالى كه به نظر شيعه در اعتقادات نمىتوان به خبر واحد كه تنها موجب ظنّ و گمان نوعى است اعتماد نمود حتى اگرچه صحيح السند باشد تا چه رسد به آنكه معمولاً احاديثى كه ايشان نقل مىكند ضعيف السند هستند. گرچه در مباحث اعتقادى و تفسيرى زياد به ضعف و قوت سند نبايد توجه كرد و در هر علمى ملاكهاى خاصى براى ارزيابى وجود دارد. و ايشان به همۀ احاديث نيز توجه نمىكند بلكه طبق سليقه خود برخى از روايات را نقل مىكند و آنگونه كه خود دوست دارد آنها را تفسير مىكند و بين تفسير و تأويل يا باطن فرقى نمىگذارد.
بسيار عجيب است كه آقاى قفارى عبارتى را از مرحوم نباطى در «مراةالانوار» نقل مىكند و نتيجه مىگيرد كه شيعيان هيچ آيهاى مربوط به توحيد نيست مگر آنكه مىخواهند آن را تحريف كرده و از معناى اصلى خود منحرف كنند و آن را درباره ائمه قرار دهند. 1در حالى كه مولف «مراة الانوار» در مقدمه اين كتاب گفته است كه آنچه در اين كتاب آمده است تأويل قرآن است نه تفسير، 2 و علامه تهرانى نيز در الذريعه اين نكته را يادآور شده است. 3 و عبارتهايى را كه آقاى قفارى از ايشان نقل كرده صريح است در اينكه ظاهر قرآن درباره توحيد و شرك است ولى باطن آن درباره ائمه و دشمنان آنان است، 4 و شرك در قرآن ظاهرش و طبق تفسير كه مربوط به لفظ است همان شرك به خداى متعال را مىگويد ولى تاويل آن شرك در امامت و ولايت است. 5 مگر آنكه