120
در آغوش مرگ
فاطمه روزهاى آخر زندگانى را طى مىكرد. او در اين اوقات چنانكه خودش گفته، كوچكترين توجهى به جهان و جهانيان نداشت و گاهى به حدى به ملاقات خدا اشتياق پيدا مىكرد كه مرگش را از خدا مىخواست، بسيار شگفت است! چقدر فاطمه از زندگانى در ميان چنان مردمى خسته شده بود كه در عنفوان جوانى مرگ را بر حيات ترجيح مىداد.
در روزهاى آخر با خدا راز و نيازهايى داشت:
اى خداى زنده، اى خدايى كه آغاز و پايان ندارى، به آمرزش تو پناهنده مىشوم. پناهم ده.
خدايا! مرا از آتش دوزخ دور ساز و در بهشت جايگزينم كن.
خدايا! مرا به پدرم برسان.
على مىگفت: خدا تو را شفا مىدهد و زنده مىمانى.
ولى او ديگر به زندگى اميدى نداشت و در مقابل