94رفتم و از حضورش در جمع ما تشكّر كردم. مىگفت ساكن فرانسه است و نياز خود و برخى جوانان آن ديار را به كتابها و جزوات اسلامى بيان كرد. آدرسى داده شد كه با ايران مكاتبه كند. از اينگونه زمينهها فراوان است و اگر نقصى است، از ماست كه توانِ بهرهگيرى بهينه از اين همه زمينه و شيفتگى را نداريم. در تبليغات، واقعاً عقبيم.
وقتى پس از قرائتِ قاريان ايرانى جوان عربى سراغ قارى جانباز ايرانى مىآيد و قطعهاى پارچۀ سفيد به او مىدهد و ملتمسانه درخواست مىكند كه در اين پارچه، سورۀ حمد بخوان و در آن فوت كن تا تبرّك شود، و خيلى خوشحال از اين نكته، صحنه را ترك مىكند، اين، ميزان تأثير و نفوذ تلاوتهاى ايرانيان را در دلهاى ديگران نشان مىدهد. كاش بتوانيم درخورِ اين توجّهها و مجذوب شدنها، تأثيرگذار باشيم.
در همان طبقۀ دوّم، كنار نردۀ رو به كعبه آمدم. مدّتى به كعبه و موج مردمى كه به طواف مشغولند، نگاه كردم، اين موج بىپايان و بىآرام؛ نورى كه از بالا بر اين درياى انسانى مىتابد، نيمه شب حرم را روشنتر از روز ساخته است. نيرويى مرموز مرا به سوى كعبه مىكشيد. مىخواستم به اين دريا بپيوندم و در آن حلّ شوم.
از راهپلّهها به پايين آمدم. نزديكِ صفا كه آغاز سعى است، نزاعى را ميان يك زن و شوهر سالخورده از سوريّه با جوانى كه مىبايست آنها را روى صندلى چرخدار، در مسير صفا و مروه حركت دهد ديدم. حرف بر سر نرخ اين طواف بود. از يكى از آن پسران