155و خلوتترين وقت براى طواف بود. يكى دو ساعت ديگر بشدّت شلوغ مىشد. شب كه قيامت بود. الحمدللّٰه طواف و نماز و سعى و طواف نساء و نماز طواف، همه را انجام دادم و ماشين گرفته به سمت منا آمدم تا غروب را درك كنم.
سر راه خيمهها، از جلوى مسجد خيف كه مىگذشتم، ديدم اذان مغرب نزديك است. وضو ساخته و نماز مغرب و عشاء را در آنجا خواندم، خواستم بيرون آيم، ديدم ميز گردى با حضور دو تن از اساتيد داير شد كه پيرامون شرك و ايمان بود. مقدارى نشسته به بحثها گوش كردم ولى چون مىخواستم به دعاى كميل ايرانيها كه امشب در چادر بعثه بود برسم، از خير آن صحبتهاى تكرارى و نيشدار گذشتم.
در راه، صف درازى ديدم كه از همۀ ملّيتها در آن بود. از يكى پرسيدم صف براى چيست؟ گفت: قرآن و كتاب و شام توزيع مىكنند. گفتم: اين آخرى عمدهتر از همه است! و ... خنديد. و واقعاً براى انبوهِ هزاران نفرى كه شب و روز را در سايۀ پلها و گذرگاهها و حاشيۀ خيابانها و داخل اتومبيلهاى خود مىگذرانند و كاروانى نيست كه غذا بدهد و پذيرايى كند، شامِ رايگان و «فى سبيل اللّٰه»، طبيعى است كه چنان صف طولانى پديد آورد.
گمشدگان
نزديك چادرهاى ايرانيها كه رسيدم، پير مردى نشانى كاروان