91عمرسعد لحظهاى به فكر فرو مىرود. گويا بار ديگر ترديد به سراغش مىآيد. برود يا نرود؟ او با خود مىگويد: «اگر من موفق شوم و حسين را راضى كنم كه صلح كند، آن وقت آيا ابنزياد به اين كار راضى خواهد شد؟».
ابنزياد فرياد مىزند: «اى عمرسعد! من تو را فرماندۀ كل سپاه كردم، پس آگاه باش اگر از جنگ با حسين خوددارى كنى گردن تو را مىزنم و خانهات را خراب مىكنم». 1عمرسعد با شنيدن اين سخن، بر خود مىلرزد. تا ديروز آزاد بود كه يا به جنگ حسين برود و يا به گوشۀ خانهاش پناه ببرد. امّا امروز ابنزياد او را به مرگ تهديد مىكند.
اكنون او بين دو راهى سختترى مانده است، يا مرگ يا جنگ با حسين. او با خود مىگويد:
«كاش، همان ديروز از خير حكومت رى مىگذشتم». اكنون از مرگ سخن به ميان آمده است!
چهرۀ عمرسعد زرد شده است و با صدايى لرزان مىگويد: «اى امير! سرت سلامت، من به زودى به سوى كربلا حركت مىكنم». او ديگر چارهاى جز اين ندارد. او بايد براى جنگ، به كربلا برود. 2
- آقاى نويسنده، نگاه كن! عمرسعد از قصر بيرون مىرود. بيا ما هم همراه عمرسعد برويم و ببينيم كه او مىخواهد چه كند.
- صبر كن، من اينجا كارى دارم.
- چه كارى؟
- من مىخواهم سؤالى از ابنزياد بپرسم. به راستى چرا او عمرسعد را براى فرماندهى انتخاب كرد.
من جلو مىروم و سوال خود را از ابنزياد مىپرسم.
ابنزياد نگاهى به من مىكند و مىگويد: «امروز به كسى نياز دارم كه با اسم خدا و دين، مردم را به جنگ با حسين تشويق كند. قدرى صبر كن! آن وقت خواهى ديد كه عمرسعد به