90مىروى ولى با حسين درگير نمىشوى. تو با او سخن مىگويى و در نهايت، او را با ابنزياد آشتى مىدهى. تو تلاش مىكنى تا جان حسين را نجات دهى. همراه سپاه مىروى ولى هرگز دستور حمله را نمىدهى. به اين ترتيب هم ناجى جان حسين مىشوى و هم به حكومت رى مىرسى!
آرى! وقتى حسين ببيند كه ديگر در كوفه يار و ياورى ندارد، حتماً سازش مىكند. او به خاطر زن و بچهاش هم كه شده، صلح مىكند. مگر او برادر حسن نيست؟ چطور او با معاويه صلح كرد، پس حسين هم با يزيد صلح خواهد كرد و خود و خانوادهاش را به كشتن نخواهد داد.
هوا كمكم روشن مىشود و عمرسعد كه با پيدا كردن اين راه حلّ، اندكى آرام شده است به خواب مىرود.
آفتاب بالا آمده است و سربازان ابنزياد پشت درِ خانۀ عمرسعد آمدهاند.
صداى شيهۀ اسبها، عمرسعد را از خواب بيدار مىكند. با دلهره در را باز مىكند:
- چه خبر شده است؟ اينجا چه مىخواهيد؟
- ابن زياد تو را مىخواند.
عمرسعد، از جا برمىخيزد و به سوى قصر حركت مىكند. وقتى وارد قصر مىشود به ابنزياد سلام مىكند و مىگويد: «اى امير، من آمادهام كه به سوى كربلا بروم و فرماندهى لشكر تو را به عهده بگيرم». ابنزياد خوشحال مىشود و دستور مىدهد تا حكم فرماندهى كلّ سپاه براى او نوشته شود.
عمرسعد حكم را مىگيرد و با غرور تمام مىنشيند. ابنزياد با زيركى نگاهى به عمرسعد مىكند و مىفهمد كه او هنوز خود را براى كشتن حسين آماده نكرده است. براى همين، به او مىگويد: «اى عمرسعد، تو وظيفه دارى لشكر كوفه را به كربلا ببرى و حسين را به قتل برسانى».