72است. من نمىتوانم نام مادر تو را جز به خوبى ببرم. 1- از ما چه مىخواهى؟
- مىخواهم تو را نزد ابنزياد ببرم.
- به خدا قسم، هرگز همراه تو نمىآيم.
- به خدا قسم من هم شما را رها نمىكنم.
- پس به ميدان مبارزه بيا! آيا حسين را از مرگ مىترسانى؟
ياران امام، شمشيرهاى خود را از غلاف بيرون مىآورند. عبّاس، على اكبر، عَون، و همۀ ياران امام به صف مىايستند.
لشكر حُرّ هم، آمادۀ جنگ مىشوند و منتظرند كه دستور حمله صادر شود.
نگاه كن! حُرّ، سر به زير انداخته و سكوت كرده است. او در فكر است كه چه كند. عرق بر پيشانى او نشسته است.
او به امام رو مىكند و مىگويد: «اى حسين! هر مسلمانى اميد به شفاعت جدّ تو دارد. من مىدانم اگر با تو بجنگم، دنيا و آخرتم تباه است. امّا چه كنم مأمورم و معذور!». امام به سخنان او گوش فرا مىدهد.
حُرّ، دوباره سكوت مىكند. ناگهان فكرى به ذهن او مىرسد و به امام پيشنهاد مىدهد:
«شما راهى غير از راه كوفه و مدينه را در پيش بگير و برو تا من بهانهاى نزد ابنزياد داشته باشم و نامهاى به او بنويسم و كسب تكليف كنم». 2حُرّ به امام چشم دوخته است و با خود مىگويد: «خدا كند امام اين پيشنهاد را بپذيرد».
او باور نمىكند كه امام هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد. او خيال مىكند اكنون كه اهل كوفه پيمان خود را شكستهاند و امام بدون يار و ياور مانده است، با يزيد سازش خواهد كرد.
اگر امام، سخن حُرّ را قبول نكند و نخواهد به سوى مدينه بازگردد، بايد با اين لشكر وارد جنگ شود. امّا امام نمىخواهد آغاز كنندۀ جنگ باشد. امام براى جنگ نيامده است.
اكنون كه حُرّ نيز، دست به شمشير نبرده و اين پيشنهاد را داده است، امام سخن او را مىپذيرد.