71خود را پايين گرفتهاند. فرمانده غرق حيرت است. اين ديگر چه معمّايى است؟
حُرّ پس از كمى تأمل به امام حسين عليه السلام مىگويد: «من كه براى تو نامه ننوشتهام و در حال حاضر نيز، مأموريّت دارم تا تو را نزد ابنزياد ببرم».
حُرّ راست مىگويد. او امام را به كوفه دعوت نكردهاست. اين مردم نامرد كوفه بودند كه نامه نوشتند و از امام خواستند كه به كوفه بيايد.
امام نگاه تندى به حُرّ مىكند و مىفرمايد: «مرگ از اين پيشنهاد بهتر است» و آنگاه به ياران خود مىفرمايد: «برخيزيد و سوار شويد! به مدينه برمىگرديم». 1
زنها و بچّهها بر كجاوهها سوار شده و همه آمادۀ حركت مىشوند. ما داريم برمىگرديم!
گويا شهر كوفه، شهر نيرنگ شده است. آنها خودشان ما را دعوت كردهاند و اكنون مىخواهند ما را تحويل دشمن دهند. كاروان حركت مىكند. صداى زنگ شترها سكوت صحرا را مىشكند.
همسفرم، نگاه كن!
اينجا سه مسير متفاوت وجود دارد. راه سمت راست به سوى كوفه مىرود، راه سمت چپ به كربلا و راهى هم كه ما در آن هستيم، به مدينه مىرسد. ما به سوى مدينه برمىگرديم.
چند قدمى برنداشتهايم كه صدايى مىشنويم: «راه را بر حسين ببنديد!». اين دستور حرّ است! هزار سرباز جنگى هجوم مىبرند و راه بسته مىشود.
هياهويى مىشود. ترس به جان بچّهها مىافتد. سربازان با شمشيرها جلو آمدهاند. خداى من چه خبر است؟
امام دست به شمشير مىبرد و در حالى كه با تندى به حرّ نگاه مىكند، فرياد برمىآورد:
- مادرت به عزايت بنشيند. از ما چه مىخواهى؟ 2- اگر فرزند فاطمه نبودى، جوابت را مىدادم. امّا چه كنم كه مادر تو دختر پيامبر من صلى الله عليه و آله