271يزيد شرمنده مىشود و سرش را پايين مىاندازد و دستور حركت مىدهد. كاروان، شهر شام را ترك مىكند، شهرى كه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا يك ماه و نيم سختىها و رنجهايى را تحمّل كردند. 1
كاروان به حركت خود ادامه مىدهد. مهتاب بيابان را روشن كرده است. هنوز از شام فاصلۀ زيادى نگرفتهايم. نُعمان همراه كاروان مىآيد. يزيد به او توصيه كرده است كه با اهل كاروان مهربانى كند و هر كجا كه خواستند آنها را منزل دهد.
- اى نُعمان! آيا مىشود ما را به سوى عراق ببرى.
- عراق براى چه؟ ما قرار بود به سوى مدينه برويم.
- ما مىخواهيم به كربلا برويم. خدا به تو جزاى خير بدهد ما را به سوى كربلا ببر.
نُعمان كمى فكر مىكند و سرانجام دستور مىدهد كاروان مسير خود را به سوى عراق تغيير دهد. شبها و روزها مىگذرد و تا كربلا راهى نمانده است.
اينجا سرزمين كربلاست! همان جايى كه عزيزانمان به خاك و خون غلتيدند.
هنوز صداى غريبانۀ حسين به گوش مىرسد. كاروان سه روز در كربلامىماند و همه براى امام حسين عليه السلام و عزيزانشان عزادارى مىكنند.
سه روز مىگذرد و اكنون هنگام حركت به سوى مدينه است. 2
كاروان آرام آرام به سوى مدينه مىرود. شبها و روزها سپرى مىشود.
نزديك مدينه، امام سجّاد عليه السلام دستور توقف مىدهد و سراغ بَشير را مىگيرد، وقتى بشير نزد امام مىآيد، امام به او مىفرمايد:
- اى بشير! پدر تو شاعر بود، آيا تو هم از شعر بهرهاى بردهاى؟