270كند و به عنوان يك سند زنده، گوياى پيروزى بنىاُميه بر بنىهاشم باشد.
يزيد در جواب مىگويد: «اى پسر حسين! آن وسايل را به شما نمىدهم. در مقابل، حاضر هستم كه چند برابر آن پول و طلا به شما بدهم».
امام در جواب او مىفرمايد: «ما پول تو را نمىخواهيم. ما وسايلمان را مىخواهيم؛ چرا كه در ميان آنها مقنعه و گردنبند مادرم حضرت زهرا بوده است». 1يزيد سرانجام براى اينكه امام سجّاد عليه السلام حاضر شود شام را ترك كند، دستور مىدهد تا آن وسايل را به او باز گردانند.
شب است و همۀ مردم شهر در خواب هستند. امّا كنار قصر يزيد كاروانى آمادۀ حركت است.
يزيد دستور داده است تا خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در دل شب و مخفيانه از شامخارج شوند. او نگران است كه مردم شام بفهمند و براى خداحافظى با اين خانواده اجتماع كنند و بار ديگر امام سجّاد عليه السلام سخنرانى كند و دروغهاى ديگرى از يزيد را فاش سازد.
آن روزى كه مردم به اين كاروان فحش و ناسزا مىگفتند، يزيد در روز روشن آنها را وارد شهر كرد و مدت زيادى آنها را در مركز شهر معطّل نمود. امّا اكنون كه مردم شهر اين خاندان را شناختهاند، بايد در دل شب، سفرشان آغاز شود.
اكنون يزيد نزد امّ كُلثوم، دختر على عليه السلام ، مىرود و مىگويد: «اى امّ كُلْثوم! اين سكههاى طلا مال شماست. اينها را در مقابل سختىها و مصيبتهايى كه به شما وارد شده است، از من قبول كن».
صداى امّ كلثوم سكوت شب را مىشكند: «اى يزيد! تو چقدر بىحيا و بىشرمى! برادرم حسين را مىكشى و در مقابل آن سكّۀ طلا به ما مىدهى. ما هرگز اين پول را قبول نمىكنيم». 2