258خليفه مسلمانان هستم، مراعات نكرد و به جنگ من آمد، امّا خدا او را كشت، خدا را شكر مىكنم كه او را ذليل و نابود كرد».
امام جواب مىدهد: «اى يزيد، قبل از اينكه تو به دنيا بيايى، پدران من يا پيامبر بودند يا امير! مگر نشنيدهاى كه جد من، على بن ابىطالب در جنگ بَدْر و احُد پرچمدار اسلام بود، اما پدر و جد تو پرچمدار كفر بودند!». 1يزيد از سخن امام سجاد عليه السلام آشفته مىشود و فرياد مىزند: «گردنش را بزنيد». 2ناگهان صداى زينب در فضا مىپيچد: «از كسى كه مادربزرگش، جگرِ حمزۀ سيدالشهدا را جويده است، بيش از اين نمىتوان انتظار داشت». 3مجلس، سراسر سكوت است و اين صداىِ على عليه السلام است كه از حلقوم زينب عليها السلام مىخروشد:
آيا اكنون كه ما اسير تو هستيم خيال مىكنى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار نموده است؟ تو آرزو مىكنى كه پدرانت مىبودند تا ببينند چگونه حسين را كشتهاى.
تو چگونه خون خاندان پيامبر را ريختى و حرمت ناموس او را نگه نداشتى و دختران او را به اسيرى آوردى؟ بدان كه روزگار مرا به سخن گفتن با تو وادار كرد وگرنه من تو را ناچيزتر از آن مىدانم كه با تو سخن بگويم.
اى يزيد! هر كارى مىخواهى بكن، و هر كوششى كه دارى به كار بگير، امّا بدان كه هرگز نمىتوانى ياد ما را از دلها بيرون ببرى.
تو هرگز به جلال و بزرگى ما نمىتوانى برسى. 4شهيدانِ ما نمردهاند، بلكه آنها زندهاند و در نزد خداى خويش، روزى مىخورند.
اى يزيد! خيال نكن كه مىتوانى نام و يادِ ما را از بين ببرى! بدان كه ياد ما هميشه زنده خواهد بود. 5يزيد همچون مارى زخمى به گوشهاى مىخزد. سخنان زينب عليها السلام او را در مقابل ميهمانانش حقير كرده است. او ديگر نمىتواند سخن بگويد.