257كن! هنوز غُلّ و زنجير بر گردن امام سجّاد عليه السلام است، گويى از كوفهتا شام، غُلّ و زنجير از امام جدا نشده است.
اسيران را در مقابل يزيد نگه مىدارند تا اهل مجلس آنها را ببينند. يكى از افراد مجلس، دختر امام حسين عليه السلام را مىبيند و از زيبايى او تعجّب مىكند. با خود مىگويد خوب است قبل از ديگران، اين دختر را براى كنيزى از يزيد بگيرم.
او به يزيد رو مىكند و مىگويد: «اى يزيد، من آن دختر را براى كنيزى مىخواهم».
فاطمه، دختر امام حسين عليه السلام ، در حالى كه مىلرزد، عمّهاش، زينب را صدا مىزند و مىگويد: «عمّه جان! آيا يتيمى، مرا بس نيست كه امروز كنيز اين نامرد بشوم».
زينب رو به آن مرد شامى مىكند و مىگويد: «واى بر تو، مگر نمىدانى اين دختر رسول خداست؟».
مرد شامى با تعجّب به يزيد نگاه مىكند. آيا يزيد دختران پيامبر صلى الله عليه و آله را به اسيرى آورده است؟ او فرياد مىزند: «اى يزيد، لعنت خدا بر تو! تو دختران پيامبر را به اسيرى آوردهاى؟ به خدا قسم من خيال مىكردم كه اينها، اسيران كشور روم هستند».
يزيد بسيار عصبانى مىشود. او دستور مىدهد تا اين مرد را هر چه سريعتر به جرم جسارت به مقام خلافت، اعدام نمايند. 1يزيد از بيدارى مردم مىترسد و تلاش مىكند تا هرگونه جرقۀ بيدارى را بلافاصله خاموش كند.
او بر تخت خود تكيه داده است و جامِ شرابى به دست دارد. سر امام حسين عليه السلام مقابل اوست و اسيران همه در مقابل او ايستادهاند.
امام سجّاد عليه السلام نگاهى به يزيد مىكند و مىفرمايد: «اى يزيد! اگر رسول خدا ما را در اين حالت ببيند با تو چه خواهد گفت؟». 2همۀ نگاهها به اسيران خيره شده و همۀ دلها از ديدن اين صحنه به درد آمده است.
يزيد تعجّب مىكند و در جواب مىگويد: «پدر تو آرزوى حكومت داشت و حق مرا كه