249است. ناموسش را اينگونه مىبيند، خواهر و همسر و عمههايش بدون چادر و مقنعه هستند و مردم شهرهاى بين راه آنها را نگاه مىكنند و همۀ اينها، دل امام سجّاد عليه السلام را به درد آورده است.
به هر شهرى كه مىرسند مردم شادمانى مىكنند. آنها را بىدين مىخوانند و شكر خدا مىكنند كه دشمنان يزيد نابود شدند.
واى بر من! اى قلم، ديگر ننويس. چه كسى طاقت دارد اين همه مظلوميّت خاندان پيامبر را بخواند، ديگر ننويس!
روزها و شبها مىگذرد...، كاروان به نزديك شهر شام رسيده است.
شمر و سربازان او بسيار خوشحال هستند و به يكديگر مىگويند: «آنجا را كه مىبينى شهر شام است. ما تا سكّههاى طلا فاصلۀ زيادى نداريم».
صداى قهقهه و شادمانى آنها بلند است.
اسيران مىفهمند كه ديگر به شام نزديك شدهاند. به راستى، يزيد با آنها چه خواهد كرد؟ آيا دستور كشتن آنها را خواهد داد؟ آيا دختران را به عنوان كنيز به اهل شام هديه خواهد كرد؟!
نگاه كن! امّ كُلْثوم، خواهر امام حسين عليه السلام ، به يكى از سربازان مىگويد: «من با شمرسخنى دارم». به شمر خبر مىدهند كه يكى از زنان مىخواهد با تو سخن بگويد:
- چه مىگويى اى دختر على!
- من در طول اين سفر هيچ خواستهاى از تو نداشتم، امّا بيا و به خاطر خدا، تنها خواستۀ مرا قبول كن.
- خواستۀ تو چيست؟
- اى شمر! از تو مىخواهم كه ما را از دروازهاى وارد شهر كنى كه خلوت باشد. ما دوست