248ديدن غربت اسيران گريه سر دادهاند.
امام سجّاد عليه السلام بار ديگر به آنها نگاه مىكند و مىگويد: «اى مردم كوفه، شما بر ما گريه مىكنيد؟ آيا يادتان رفته است كه شما بوديد كه پدر و عزيزان ما را كشتيد». 1نيزهداران نيز، مىآيند. سرهاى همه شهيدان بر بالاى نيزه است. 2شمر دستور حركت مىدهد. سربازان، مأمور نگهبانى از اسيران هستند تا كسى خيال آزاد كردن آنها را نداشته باشد.
صداى زنگ شترها، سكوت شهر را مىشكند و سفرى طولانى آغاز مىشود.
چه كسى گفته كه زينب عليها السلام اسير است. او امير صبر و شجاعت است. او مىرود تا تخت پادشاهى يزيد را ويران كند. او مىرود تا مردم شام را هم بيدار كند.
سرهاى عزيزان خدا بر روى نيزهها مقابل چشم زنان است، امّا كسى نبايد صدا به گريه بلند كند.
هرگاه صداى گريه بلند مىشود سربازان با نيزه و تازيانه صدا را خاموش مىكنند. 3 بدن اسيران از تازيانه سياه شده است.
كاروان به سوى شام به پيش مىرود. شمر و همراهيان او به فكر جايزهاى بزرگ هستند.
آنها با خود چنين مىگويند: «وقتى به شام برسيم يزيد به ما سكّههاى طلاى زيادى خواهد داد. اى به قربان سكّههاى طلاى يزيد! پس به سرعت برويد، عجله كنيد و به خستگى كودكان و زنان فكر نكنيد، فقط به فكر جايزۀ خود باشيد.
كاروان در دل دشت و صحرا به پيش مىرود. روزها و شبها مىگذرد. روزهاى سخت سفر، آفتاب سوزان، تشنگى، گرسنگى، گريۀ كودكان، بدنهاى كبود، بغضهاى نهفته در گلو و...، همراهان اين كاروان هستند.
لباس همۀ اسيران كهنه و خاك آلود شده است. شمر مىخواهد كارى كند كه مردم شام به چشم خوارى و ذلت به اسيران نگاه كنند.
امام سجّاد عليه السلام در طول اين سفر با هيچ يك از سربازان سخنى نمىگويد. او غيرت خدا