220مقنعۀ خواهر را ربودهاند، گوشواره از گوشش كشيدهاند و صورت او خون آلود شده است. كدام مرد مىتواند اين صحنه را ببيند و گريه نكند.
فاطمه نيز اشك در چشمانش حلقه مىزند. برادر تشنه و بيمار است و توان حركت ندارد. 1
شمر با لشكر خود در ميان خيمههاى سوخته مىتازد و همه با شتاب مشغول غارت خيمهها هستند. ناگهان چشم شمر به امام سجّاد عليه السلام مىافتد.
او تعجّب مىكند و با خود مىگويد: «مگر مردى هم از اين قوم مانده است. قرار بود هيچ نسلى از حسين باقى نماند».
شمر به عمرسعد خبر مىدهد و او با عجله مىآيد و در خيمهاى نيم سوخته امام سجّاد عليه السلام را مىبيند كه در بستر بيمارى افتاده است. او حجّت خدا بر روى زمين است كه نسل امامت به او منتهى شده است.
عمرسعد فرياد مىزند: «هر چه زودتر او را به قتل برسانيد». شمر به سوى امام سجّاد عليه السلام مىآيد. زينب اين صحنه را مىبيند و پسر برادر را در آغوش مىگيرد و مىگويد: «اى عمرسعد اگر بخواهى او را بكشى اوّل بايد مرا بكشى».
صداى شيون و گريۀ زنان به آسمان مىرسد.
نمىدانم چه مىشود كه سخن زينب در دل بىرحم عمرسعد اثر مىكند و به شمر دستور مىدهد كه باز گردد. 2من تعجّب مىكنم عمرسعد كه به شيرخوارۀ امام حسين عليه السلام رحم نكرد و مىخواست نسل امام را از روى زمين بردارد، چگونه مىشود كه از كشتن امام سجّاد عليه السلام منصرف مىشود؟ ارادۀ خدا اين است كه نسل حضرت زهرا عليها السلام تا روز قيامت باقى بماند.
عمرسعد به گروهى از سربازان خود دستور مىدهد تا در اطراف خيمههاى نيم سوخته،