219اين صداى فاطمه است: «آيا كسى هست مرا يارى كند؟ آيا كسى هست مرا از دست اين دشمن نجات دهد؟».
هيچ كس جوابى نمىدهد و فاطمه در ميان صحرا مىدود. ناگهان ضربۀ نيزه را در كتف خود احساس مىكند و با صورت روى زمين مىافتد.
آن مرد از اسب پياده مىشود و مقنعه از سر فاطمه برمىدارد و گوشوارههاى او را مىكشد. خداى من! گوش فاطمه پاره مىشود و صورتش رنگ خون مىگيرد.
آن مرد برمىخيزد و به سوى خيمهها مىرود تا غنيمت ديگرى پيدا كند.
فاطمه سر روى خاك گرم كربلا مىنهد و بىهوش مىشود. من با خود مىگويم، كجايى اى عبّاس تا ببينى با ناموس امام حسين عليه السلام چه مىكنند.
صدايى به گوش فاطمه مىرسد: «دختر برادرم، برخيز!».
اين صدا چقدر آشنا و چقدر مهربان است. او چشم خود را باز مىكند و سر خود را در سينۀ عمهاش زينب مىبيند.
- فاطمه! بلند شو عزيزم! بايد به دنبالِ بقيۀ بچّهها بگرديم، نمىدانم آنها كجا رفتهاند.
- عمّه جان، چادر و مقنعۀ مرا بردهاند. آيا پارچهاى هست تا موى سرم را بپوشانم؟
- دختر برادرم، نگاه كن من هم مانند تو...
فاطمه نگاه مىكند، مقنعۀ عمّه را هم ربودهاند و صورت و بدن عمّه از تازيانهها سياه شده است.
فاطمه برمىخيزد و با عمّه به سوى خيمهها مىروند. آنها نزد امام سجّاد عليه السلام مىروند و مىبينند كه خيمۀ او هم سوخته و غارت شده است. زير انداز امام را هم بردهاند!
خداى من! امام سجّاد عليه السلام با صورت بر روى زمين افتاده است. به علّت تشنگى و بيمارى آنقدر ضعف بر امام سجّاد عليه السلام غلبه كرده كه نمىتواند تكان بخورد.
آنها كنار امام سجّاد عليه السلام مىنشينند و صورت او را از خاك برمىدارند. امام به آنها نگاه مىكند و گريه مىكند. آخر چگونه او عمّه و خواهر خود را در آن حالت ببيند و گريه نكند.