214خداوند به آنان خطاب مىكند: «من انتقام خون حسين را خواهم گرفت، آنجا را نگاه كنيد!». فرشتگان، نور حضرت مهدى عليه السلام را مىبينند و دلشان آرام مىشود. 1واى بر من! چه مىبينم؟ اكنون شمر بالاى سر امام ايستاده است. شمر، نگاهى به امام مىكند و لبهاى او را مىبيند كه از تشنگى خشكيده است. پس مىگويد: «اى حسين! مگر تو نبودى كه مىگفتى پدرت كنار حوض كوثر مىايستد و دوستانش را سيراب مىسازد؟ صبر كن، به زودى از دست او سيراب مىشوى». 2اكنون او مىخواهد امام را به شهادت برساند. واى بر من، چه مىبينم! او بر روى سينۀ خورشيد نشسته است:
- كيستى كه بر سينۀ من نشستهاى؟
- من شمر هستم.
- اى شمر! آيا مرا مىشناسى؟
- آرى، تو حسين پسر على هستى و جدّ تو رسول خدا و مادرت زهراست.
- اگر مرا به اين خوبى مىشناسى پس چرا قصد كشتنم را دارى؟
- براى اينكه از يزيد جايزه بگيرم. 3آرى! اين عشق به دنياست كه روى سينۀ امام نشسته است! شمر به كشتن امام مصمّم است و خنجرى در دست دارد. امام، پيامبر را صدا مىزند: «يا جدّاه، يا محمّداه!».
قلمم ديگر تاب نوشتن ندارد، نمىتوانم بنويسم و شرح دهم.
آنقدر بگويم كه آسمان تيره و تار مىشود. طوفان سرخى همه جا را فرا مىگيرد و خورشيد، يكباره خاموش مىشود. 4منادى در آسمان ندا مىدهد: «واى حسين كشته شد». 5آرى! تو درخت اسلام را سيراب نمودى! تو شقايقهاى صحرا را با خون خود، سرخ كردى! و از گلوى تشنۀ خود، آزادى و آزادگى را فرياد زدى!