210واى، خدايا! چه مىبينم! سنگى به پيشانى امام اصابت مىكند و خون از پيشانى او جارى مىشود. 1امام لحظهاى صبر مىكند. امّا دشمن امان نمىدهد و اين بار تيرى زهر آلود بر آن حضرت مىنشيند.
نمىدانم چه كسى اين تير را مىزند. امّا اين تير براى امام حسين عليه السلام از همۀ تيرها سختتر است. صداى امام در دشت كربلا پيچيده است: «بسم اللّٰه و باللّٰه و علىٰ ملّة رسول اللّٰه، من به رضاى خدا راضى هستم». 2تو در اين كارزار چه مىبينى كه در ميان اين همه سختىها، اين گونه با خداى خويش سخن مىگويى؟
تير به سختى در سينۀ امام فرو رفته است. چارهاى نيست بايد تير را بيرون بياورد. امام به زحمت، تير را بيرون مىآورد و خون مىجوشد. 3امام خونها را جمع مىكند و به سوى آسمان مىپاشد و مىگويد: «بار خدايا! همۀ اين بلاها در راه تو چيزى نيست». 4فرشتگان همه در تعجّباند. اين حسين عليه السلام كيست كه با خدا اينگونه سخن مىگويد.
قطرهاى از آن خون به زمين بر نمىگردد. آسمان سرخ مىشود.
تاكنون هيچ كس آسمان را اين گونه نديده است. اين سرخى خون امام حسين عليه السلام است كه در آسمانِ غروب، مانده است.
امام بار ديگر خون در دست خود مىگيرد و اين بار صورت خود با آن رنگين مىكند.
آرى! امام مىخواهد به ديدار خدا برود، پس چهرۀ خود را خون آلود مىكند و مىفرمايد:
«مىخواهم جدّم رسول خدا مرا در اين حالت ببيند». 5خونى كه از بدن امام رفته است، باعث ضعف او مىشود. دشمن فرصت را غنيمت مىشمارد و از هر طرف با شمشيرها مىآيند و هفتاد و دو ضربۀ شمشير بر بدن آن حضرت مىنشيند. 6خداى من! امام از روى اسب با صورت به زير مىآيد، گويا عرش خدا بر روى زمين مىافتد.