209شمر مىبيند به هيچ وجه صلاح نيست كه به حمله ادامه دهد. سپس دستور عقب نشينى مىدهد.
شمر نزد عمرسعد مىرود و با او سخن مىگويد: «اى عمرسعد! اينگونه كه حسين مىجنگد تا ساعتى ديگر، همۀ ما را خواهد كشت».
تاريخ هيچگاه اين سخن شمر را فراموش نخواهد كرد. حسينى كه جگرش از تشنگى مىسوزد و داغ عزيزانش را به دل دارد، طورى مىجنگد كه ترس وجودِ همۀ فرماندهان را فرا گرفته است. عمرسعد رو به شمر مىكند:
- اى شمر! به نظر تو چه بايد بكنيم؟
- بايد به لشكر دستور بدهى تا همه يكباره به سوى او هجوم آورند. تيراندازان را بگو تيربارانش كنند، نيزهداران نيزه بزنند و بقيۀ سپاه هم سنگبارانش كنند. 1عمرسعد نظر او را مىپسندد و دستور صادر مىشود.
امام سوار بر اسب خويش در ميدان مىرزمد كه ناگهان، باران تير و سنگ و نيزه باريدن مىگيرد.
نگاه كن! امام، تك و تنها در ميدان ايستاده است. به خدا، هيچ كس نمىتواند غربت اين لحظه را روايت كند.
بيا، بيا تا ما به ياريش برويم. آن طرف خيمهها، اشكها، سوزها، زنان بىپناه، تشنگى! اين طرف باران سنگ و تير و نيزه! و مولاى تو در وسط ميدان، تنها ايستاده است.
بر روى اسب، شمشير به دست، گاه نگاهى به خيمهها مىكند، گاه نگاهى به مردم كوفه.
اين مردم، ميزبانان او هستند. امّا اكنون مهمان نوازى به اوج خود رسيده است!
سنگباران، تير باران!
تيرها بر بدن امام اصابت مىكند. تمام بدن امام از تير پر شده است. 2