182او كه ديگر سه برادر ندارد. آنها پر كشيدند و رفتند.
تو اسْلَم غلامِ امام حسين عليه السلام هستى.
تو از نژاد تُركى و افتخارت اين است كه خدمتگذار امام حسين عليه السلام هستى. همراه امام از مدينه تا كربلا آمدهاى و اكنون مىخواهى جان خود را فداى ايشان كنى.
دست خود را به سينه مىگذارى و به رسم ادب مىايستى و اجازۀ ميدان مىخواهى. در نگاهت يك دنيا التماس است. با خود مىگويى: «آيا مولايم به من اجازه مىدهد؟».
امام نگاهى به تو مىكند. مىداند شوق رفتن دارى... و سرانجام به سوى ميدان مىروى و فرياد مىزنى: «أميرى حسينٌ ونِعمَ الأميرِ»؛ «امير من، حسين است و او بهترين اميرهاست».
هيچ كس به زيبايى تو رَجَز نخوانده است. صدايت همۀ كوفيان را به فكر مىاندازد. به راستى، آيا رهبرى بهتر از حسين هم پيدا مىشود؟
اى كوفيان، شما رهبرى يزيد را قبول كردهايد، امّا بدانيد كه در واقع در دنيا و آخرت ضرر كرديد، چراكه نه دنيا را داريد و نه آخرت را. ولى آقاى من حسين است. او در دنيا و آخرت به من آرامش و سعادت مىدهد.
تو مىغرّى و شمشير مىزنى و همه از مقابل تو فرار مىكنند. دشمن تاب شنيدن صداى تو را ندارد. محاصرهات مىكنند و بر سر و رويت تير و سنگ مىريزند.
تو را مىبينم كه پس از لحظاتى روى خاك گرم كربلا افتادهاى. هنوز نيمه جانى دارى. به سوى خيمهها نگاه مىكنى و چشم فرو مىبندى. گويى آرزويى در دل دارى كه از گفتنش شرم مىكنى. آيا مىشود مولايم حسين، كنار من هم بيايد؟
صداى شيهۀ اسبى به گوش مىرسد. خدايا! اين كيست كه به سوى من مىآيد؟ لحظهاى بىهوش مىشوى و سپس چشم باز مىكنى و مولاى خود را مىبينى!
خدايا، خواب مىبينم يا بيدارم؟ اين مولايم حسين عليه السلام است كه سرم را به سينه گرفته