178مىبينم؟ مولايم حسين آمده است.
او مات و مبهوت است. مىخواهد بلند شود و دو زانو در مقابل آقاى خود بنشيند، امّا نمىتواند. مىخواهد سخن بگويد، امّا نمىتواند. با چشم با مولايش سخن مىگويد. بعد از لحظاتى چشم فرو مىبندد و روحش پر مىكشد.
امام در اينجا به ياد خواستۀ او مىافتد. براى همين، دست به دعا برمىدارد: «بار خدايا! رويش را سفيد، بويش را خوش و با خوبان محشورش نما».
آرى! خداوند دعاى امام حسين عليه السلام را مستجاب مىكند و پس از چند روز وقتى بنىاسد براى دفن كردن شهدا به كربلا مىآيند، بدن او را مىيابند در حالى كه خوشبوتر از همۀ گلهاست. 1او در بهشت، همنشين امام خواهد بود.
اكنون نوبت بُرَيْر است تا جان خود را فداى امامش كند.
برير معلّم قرآن كوفه است. او با آنكه حدود شصت سال سن دارد. امّا دلش هنوز جوان است. او نيز، با اجازه امام به سوى ميدان مىشتابد: «من بُرَيرام. چون شيرى هستم كه از هيچ كس نمىترسد».
او مبارز مىطلبد، چه كسى مىخواهد به جنگ او برود؟
در سپاه كوفه خبر مىپيچد كه معلّم بزرگ قرآن به جنگ آمده و مبارز مىطلبد.
شرم در چهرۀ آنها نشسته است. آيا به جنگ استاد خود برويم؟
صداى بُرَير در ميدان طنين انداخته است. عمرسعد فرياد مىزند: «چرا كسى به جنگ او نمىرود؟ چرا همه ايستادهاند؟». به ناچار يكى از سربازان خود به نام يزيد بن مَعْقِل را به جنگ بُرَيرمىفرستد.
- اى بُرَير! تو همواره از علىّ بن ابىطالب دفاع مىكردى؟